.

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش/بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

                     

امام خمینی (ره)

پانزدهم خرداد را بشناسید و مقصد پانزده خرداد را بشناسید و کسانی که پانزده خرداد را بوجود آوردند بشناسید و کسانی که پانزده خرداد را دنبال کردند بشناسید و کسانی که از این به بعد امید تعقیب آنها هستند بشناسید و مخالفین پانزده خرداد و مقصد پانزده خرداد را بشناسید. +

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۵ساعت 0:12  توسط امـروزه  | 

                      

" خاطره ای از آرش خوشخو که از اهالی قدیمی مطبوعات است؛ از یکی تصاویر امام(ره). تصویری که همه آن را دیده ایم و می شناسیم./مجله مهر/15خرداد 80

9 ساله بودم. خانه مان در ده متری گرگان بود. محله غریبی بود. یک محله حسابی. در دی 57 با احمد اولین کسب کار زندگی مان را راه انداختیم. ماجرا از اینجا شروع شد که احمد با یک پیشهاد تجاری به سراغ من آمد: «می رویم مسجد امام حسین در میدان فوزیه، عکس امام می خریم، بعد در شهر می فروشیم». درجا قبول کردم. هیچ کداممان در مضیقه مالی نبودیم. پول تو جیبی خودمان را داشتیم اما اینکه در روزهای حکومت نظامی، راست راست در شهر بگردیم و عکس امام بفروشیم هیجان انگیز بود. از مدرسه که می آمدیم با هر کلک و بهانه ای بود، از خانه بیرون می زدیم و می رفتیم میدان فوزیه و بعد راه می افتادیم. حوزه عملیاتی مان همان خیابان گرگان و میدان ثریا و خیابان شیخ صفی بود. به فکرمان هم نمی رسید که ممکن است در آن ماه های انقلاب مشکلی برای ما دو تا بچه پیش بیاید. واقعا هم پیش نیامد.

در آن دی ماه پر برف و باران ما دو تا چتر به دست در خیابان های تهران راه می افتادیم و عکس امام را می فروختیم. پوسترهایی از تصاویر امام در نوفل لوشاتو که زیرش به انگلیسی اسم او را نوشته بودند. به ما گفته بودند مراقب ارتشی ها باشیم اما اتفاقی نیفتاد. حتی وقتی از جلوی یگان گارد شاهنشاهی مستقر در میدان ثریا هم گذشتیم و احمد با پر رویی عکس امام را به آنها نشان می داد مشکلی پیش نیامد. سربازها می خندیدند و دست تکان می دادند.
پرطرفدارترین پوستر، تصویری بود از ایشان که در حیاط و در میان درختان نشسته بود. برگ درختان با هنرنمایی عکاس، به شکل هاله محو سبز رنگی اطراف چهره اش بودند و امام داشت عمامه اش را می پیچید. تصویر بیش از هر چیز تداعی گر آرامش، قدرت و اعتماد به نفس بود.
در آن چند روزی که به این کار ادامه دادیم (آن هم بدون آنکه مادر همیشه نگرانم «بو» ببرد) کسب و کارمان رونق داشت. کارها داشت خوب پیش می رفت تا اینکه در یک عصر بارانی، دوست مادرم، مرا در خیابان دید. من در حالی چشمان گرد شده از حیرت او را بر چهره ام حس می کردم، سلامی کردم و گذشتم. همان شب، اولین کسب و کار عمرم به پایان رسید. مادرم مطمئن بود که من کار بسیار خطرناکی کرده ام و خطر مرگ من را تهدید می کرده است.
یک روز حبس در اتاق، ثمره این تجربه بود. البته در کنار آن 6تومان و 7 زار سود که برای یک پسر 9 ساله آن هم در سال 57 خیلی بود. آن تصویر، آن چهره ای که فارغ البال در زیر چتر سبز درختان و بی اعتنا به هیاهوی تاریخ، عمامه اش را می پیچید، سال ها بر دیوار اتاقم بود و من هر بار با دیدن آن تصویر به کاریزمای پیرمردی می اندیشم که همه ی معادلات و محاسبات را به هم ریخت و به تلاش بیهوده و عبث مورخان و تاریخ نگارانی فکر می کنم که با مغز حقیر خود در پی آن هستند تا برای تمام آن وقایع عجیب آن سال و سال های بعد، دلایلی منطقی بیابند. با خود می اندیشم چه کوته فکرند. راز تمام آن اتفاقات و شگفتی ها را باید در همین تصویر می دیدند. در تصویر مردی که در میان توفان با آرامش و قدرت ایستاده بود. با کاریزمایی غیر قابل مقاومت و بی همتا. تمام راز در زیر آن درخت سیب بود. در تصویر مردی که عمامه اش را می پیچید.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۳/۱۲ساعت 17:53  توسط امـروزه  |